حس غريبی تو دلم داد می زنه

بغضشو جمع ميکنه،صدا به عاشق می زنه

وقتی اون شب،مثل زندونی رها شديم ززندون

مثل کفتران عاشق،همصدا شديم تو بارون

دلم ميخواد خودمو وقف وجود تو کنم

راه عشق پيش رو گيرمو،غرق تو کنم

يادم مياد به اون شب پر ستاره

به آسمون و ابرآيه پاره پاره

وقتی خودمو پيش روت احساس کردم

نگاهی به دلت کردمو عشقمو آغاز کردم

يه دفه فکری من مشغول خودش کرد

تنمو لرزوندو از خودش دورش کرد

نمی تونم يه روزی از اين روزا باور کنم

که بخوای تنهام بزاری

منو با خودم تو تنهائيم بزاری

منی که روزا و شبها به خيالم با تو بودم

دور تو،اما هميشه با تو بودم

نگير اين رويای شيرينو زمن


 

نوشته شده توسط کارو در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 14:15 موضوع کجایی | لینک ثابت